تبليغاتX
پارســـوماش

پارســـوماش

چون نمي خواهم خاطره باشي ، زنده مي خواهمت ديار عزيز

سلام خداحافظ

من زندگي را دوست دارم

ولي از زندگي دوباره مي ترسم

دين را دوست دارم

ولي از كشيش ها مي ترسم

قانون را دوست دارم

ولي از پاسبان ها مي ترسم

عشق را دوست دارم

ولي از زن ها مي ترسم

كودكان را دوست دارم

ولي از آئينه مي ترسم

سلام را دوست دارم

 ولي از زبانم مي ترسم

من روز را دوست دارم

 ولي از روزگار مي ترسم...

 "زنده ياد حسين پناهي"

 

پائيز پادشاه فصل ها بازهم آمدي ، براي كسي كه خسته از گرماي تابستان است نسيمي خنك داري، اما واي بر تو كه چه كردي با آمدنت براي دلي كه دلش به همان گرما خوش بود.

اما راه رفتن روي برگ هاي زرد پائيزي هنوز برايم غمي شيرين مي آورد.

من حتي اگر فراموش كنم روزگار هيچگاه فراموش نمي كند كه ذره ذره اين دل خراب به اميد صبح ،به اميد طلوع دوباره به انتظار نشسته است.

تو هرجند برايم از سوز و سرما بگويي ، اما دلم حديث عشق مي گويد و تنورش داغ مي ماند.

بيا خودت را گرم كن جا براي تو هم هست، بيا...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

تاب رفتن و نرفتن

برای تو که به بلندای افق هستی

و همیشه آرامی و آرام و آرام...

.

.

.

دیگر نه دلی برای ماندن دارم

 و نه دلیلی برای نرفتن!

می دانم

        بر عبث می کوبم با پای پیاده!

در این سنگلاخ بی فرجام

... آه که چه دور شده ام از خود

         آغوشت را باز کن

                                     می خواهم بخوابم....

 

۱/شهریور/هشتاد و هشت

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

تنها

مانده از آن همه شيداي بيدل

باز هم تنها یکی ....

در اين بيگانه باغ بي در و ديوار

صدايش ميكني گويي هزاران سال خفته است

اما من، تنها من ميدانم كه هنوز نفس مي كشد

آرام و بيصدا.

ديگر دلش براي آواز پرنده هايش هم تنگ نمي شود

آرام می گوید می خواهم درخت باشم

آخر "درختها ایستاده می میرند".

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

 زير اين طاق کبود٬ يکی بود يکی نبود                          

مرغ عشقی خسته بود٬ که دلش شکسته بود

اون اسير يه قفس٬ شب و روزش بی نفس

همه ی آرزوهاش ٬ پر کشيدن بود و بس

تا يه روز يه شاپرک ٬ نگاشو گوشه ای دوخت           

چشمش افتاد به قفس ٬ دل اون بدجوری سوخت

زود پريد روی درخت ٬ تو قفس سرک کشيد 

تو چشم مرغ اسير٬ غم دلتنگي رو ديد

ديگه طاقت نيورد٬ رفت توی قفس نشست  

تا که از حرفهای مرغ٬ شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بيا٬ تا با هم پر بکشيم                                       

بريم تا اوون بالاها ٬ سوار ابرها بشيم
 
يدفه مرغ اسير نگاهش بهاری شد                                

بارون از برق چشماش ٬ روی گونش جاری شد

شاپرک دلش شکست وقتی اشک اونو ديد

با خودش يه عهدی کرد ٬ نفس سردی کشيد

ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايی نداشت   

توی دوستی شاپرک ٬ ذره ای کم نميذاشت

تا يه روز يه بادسرد ٬ ميون قفس وزيد 

آسمون سرخ آبی شد ٬ سوز برف از راه رسيد

شاپرک يخ زد و يخ ٬ مرد و موندگار نشد 

چشماشو رو هم گذاشت٬خوابيد و بيدار نشد

مرغ عشق شاپرک رو ٬ به دست خدا سپرد  

نگاهش به آسموووون ٬ تا که دق کردش و مرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

چند سال گذشت . نمی دونم ...

 ولي سخت بود تا راز زندگي رو بفهمم . تا بتونم عشق، دوست داشتن وصداقت و هزاران واژه ديگه رو از لابلاي دفترها دربيارم و توي زندگيم جاري كنم .

هر چند كه راه طولانيه و عمر كوتاه .ولی هیچوقت برای ابراز محبت و نشون دادن صداقت دیر نیست...

ميدوني گاهي وقتها توي تنهايي  و سكوت‌ بُعد زمان از بين ميره و آدمو شناور ميكنه توي دنياي خاطره هاش و اين خيلي بده چون ديگه قدر لحظه رو نميتونيم بفهميم و اين يعني از دست دادن زندگي با تمام خوب و بدش .

.

..

زندگی حس غریبی ست ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

يلدا

در اين شب هاي سرد و بي باران

بي تو

نه دلي كه [ديگر دل نيست] تنگ مي شود

و نه سقف آسمان كوتاهتر

اما...

 زخم هايمان تازه مي مانند و بي مرحم .

***

سه شنبه 26 آذر

بندر ماهشهر

-----------------------------------

يلداي همه پارسيان مبارك

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

پرواز با خورشيد

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم...

........................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

ياد رخ دلدار

تيري از ناوك چشمت ز دل زار گذشت

ديدي آخر كه به يك چشم زدن كار گذشت

من كه از مردن خود بيم ندارم اما

حسرت من همه زآنست كه ديدار گذشت

رمزي از عشق بگفتيم ندانست كسي

به نگاهي كه ميان من و دلدار گذشت

جاي انكار ز عشق تو نمانده است مرا

چه توان كرد كه اين كار زانكار گذشت

عمر هر كس به تمنّاي خيالي گذرد

عمر ما جمله به ياد رخ دلدار گذشت

سرنه آنست كز عشقت هوسي دارد و بس

نازم آن سر كه به راهت سر دار گذشت

روزي آيد كه بگويند كه افسر ز غمت  

دل پر حسرت و باديده خونبار گذشت   

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

آرامش

 

سالها گذشت اما پرخاطره و بي آرامش

سخت اما زود

حتي زودتر از انتظاري يك ساعته براي زنگ مدرسه ...

خستگي امانم را بريده بود

دلمرده و مغموم

اما

حالا احساس ميكنم به ساحل آرامش نزديكم

و اين حس بي حسي تمام وجودم را فرا گرفته ...

 

نمي دانم اگر بروم آسمان همه جا آيا همين رنگ است

نمي دانم نيمه گمشده ام را يافته ام يا ...

نمي دانم اگر بروم براي – دل ما كه ديگر دل نيست – هم مرحمي پيدا مي شود  .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

خوان هشتم


... يادم آمد، هان،

 

داشتم مي گفتم، آن شب نيز

 

سورت سرماي دي بيدادها مي كرد

 

و چه سرمايي، چه سرمايي!

 

باد برف و سوز وحشتناك

 

ليك، خوشبختانه آخر، سرپناهي يافتم جايي

 

گرچه بيرون تيره بود و سرد، هم چون ترس،

 

قهوه خانه گرم و روشن بود، هم چون شرم...

 

همگنان را خون گرمي بود.

 

قهوه خانه گرم و روشن، مرد نقال آتشين پيغام،

 

راستي كانون گرمي بود.

 

مرد نقال – آن صدايش گرم، نايش گرم،

 

آن سكوتش ساكتو گيرا

 

و دمش، چونان حديث آشنايش گرم –

 

راه مي رفت و سخن مي گفت.

 

چوب دستي منتشا مانند در دستش،

 

مست شور و گرم گفتن بود.

 

صحنه ي ميدانك خود را

 

تند و گاه آرام مي پيمود.

 

همگنان خاموش،

 

گرد بر گردش، به كردار صدف بر گرد مرواريد،

 

پاي تا سر گوش

 

- " هفت خوان را زادسرو مرو،

 

يا به قولي " ماخ سالار" آن گرامي مرد

 

آن هريوه خوب و پاك آيين – روايت كرد؛

 

خوان هشتم را

 

من روايت مي كنم اكنون،...

 

من كه نامم ماث"

 

هم چنان مي رفت و مي آمد.

 

هم چنان مي گفت و مي گفت و قدم مي زد

 

"قصه است اين، قصه، آري قصهي درد است

 

شعر نيست،

 

اين عيار مهر و كين مرد و نامرد است

 

بي عيار و شعر محض خوب و خالي نيست

 

هيچ – همچون پوچ – عالي نيست

 

اين گليم تيره بختي هاست

 

خيس خون داغ سهراب و سياوش ها،

 

روكش تابوت تختي هاست..."

 

اندكي استاد و خامش ماند

 

پس هماواي خروش خشم،

 

با صدايي مرتعش، لحني رجز مانند و دردآلود،

 

خواند:

 

آه،

 

ديگ اكنون آن، عماد تكيه و اميد ايرانشهر،

 

شير مرد عرصه ي ناوردهاي هول،

 

پور زال زر، جهان پهلو،

 

آن خداوند و سوار رخش بي مانند،

 

آن كه هرگز – چون كليد گنج مرواريد –

 

گم نمي شد از لبش لبخند،

 

خواه روز صلح و بسته مهر را پيمان،

 

خواه روز جنگ و خورده بهر كين سوگند

 

آري اكنون شير ايران شهر

 

تهمتن گرد سجستاني

 

كوه كوهان، مرد مردستان

 

رستم دستان،

 

در تگ تاريك ژرف چاه پهناور،

 

كشته هر سو بر كف و ديواره هايش نيزه و خنجر،

 

چاه غدر ناجوان مردان

 

چاه پستان، چاه بي دردان،

 

چاه چونان ژرفي و پهناش، بي شرميش ناباور

 

و غم انگيز و شگفت آور،

 

آري اكنون تهمتن با رخش غيرت مند،

 

در بن اين چاه آبش زهر شمشير و سنان گم بود

 

پهلوان هفت خوان، اكنون

 

طعمه ي دام و دهان خوان هشتم بود

 

و مي انديشيد

 

كه نبايستي بگويد هيچ

 

بس كه بي شرمانه و پست است اين تزوير.

 

چشم را بايد بيندد، تا نبيند هيچ ...

 

بعد چندي كه گشودش چشم

 

رخش خود را ديد

 

بس كه خونش رفته بود از تن،

 

بس كه زهر زخم ها كاريش

 

گويي از تن حس و هوشش رفته بود و داشت مي خوابيد.

 

او

 

از تن خود – بس بتر از رخش –

 

بي خبر بود و نبودش اعتنا با خويش.

 

رخش را مي ديد و مي پاييد.

 

رخش، آن طاق عزيز، آن تاي بي همتا

 

رخش رخشنده

 

با هزاران يادهاي روشن و زنده ...

 

گفت در دل: " رخش! طفلك رخش!

 

آه!"

 

اين نخستين بار شايد بود

 

كان كليد گنج مرواريد او گم شد.

 

ناگهان انگار

 

بر لب آن چاه

 

سايه اي را ديد

 

او شغاد، آن نابردار بود

 

كه درون چه نگه مي كرد و مي خنديد

 

و صداي شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش مي پيچيد...

 

باز چشم او به رخش افتاد – اما ... واي!

 

ديد،

 

رخش زيباف رخش غيرتمند

 

رخش بي مانند،

 

با هزارش يادبود خوب، خوابيده است

 

آن چنان كه راستي گويي

 

آن هزاران يادبود خوب را در خواب مي ديده است ...

 

بعد از آن تا مدتي، تا دير،

 

يال و رويش را

 

هي نوازش كرد، هي بويي، هي بوسيد،

 

رو به يال و چشم او ماليد...

 

مرد نقال از صدايش ضجه مي باريد

 

و نگاهش مثل خنجر بود:

 

" و نشست آرام، يال رخش در دستش،

 

باز با آن آخرين انديشه ها سرگرم

 

جنگ بود اين يا شكار؟ آيا

 

ميزباني بود يا تزوير؟

 

قصه مي گويد كه بي شك مي توانست او اگر مي خواست

 

كه شغاد نابرادر را بدوزد – هم چنان كه دوخت –

 

 

 

با تير و كمان

 

بر درختي كه به زيرش ايستاده بود،

 

و بر آن بر تكيه داده بود

 

و درون چه نگه مي كرد

 

قصه مي گويد

 

اين برايش سخت آسان بود و ساده بود

 

هم چنان كه مي توانست او، اگر مي خواست،

 

كان كمان شصت خم خويش بگشايد

 

و بيندازد بالا، بر درختي، گيره اي، سنگي

 

و فراز آيد

 

ور بپرسي راست، گويم راست

 

قصه بي شك راست مي گويد.

 

مي توانست او، اگر مي خواست.

 

ليك..."

 

تهران دي ماه 1346- مهدي اخوان ثالث – درحياط كوچك پاييز در زندان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

مادر

سلام
امروز ناخودآگاه ياد حسين پناهي افتادم و بعد كه رفتم توي سايت اين شاعر فقيد يه عكسي ازش ديدم كه شما هم اونو زير مطلب مي بينيد و ياد مادرم افتادم...


كسي كه تمام زندگيش فرزندانش هستن ...
خدايا تو خودت از سر تقصيرات ما بگذر ....
كه با تموم مهربونيش اين همه كم لطفي در حقش مي كنيم ..

بقا

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیکانم
 غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
 دوست خوب من
وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم
 وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید بدویم دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند
 ماباید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
 و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
 پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
 ما باید دوست بداریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

نشاني ... سيد علي صالحي

اين صبح، اين نسيم، اين سفره‌ی مُهيا شده‌ی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دلْ‌دل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدم‌زدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای همسفر هميشه‌ی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم
... نشانی خانه‌ات کجاست؟!

تهران
اسفند ۱۳۷۴

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

يک لبخند کافی است!

اين هم شعر تازه ای از شاعر ملی ايران، «سيمين بهبهانی»

شنیــدم بازهم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی


ولی ایشــان زخویشـانت نبـودند

در این خط، جمله را بیــجا نشـاندی ‏


سخـن گفـتــی زعدل و داد و آن را

به نان و آب مجــانی کشــاندی


از این نَقلت که همچون نُقلِ تر بود

هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی


سخن‌هایت ز حکمت دفــتری بود

چه کفترها از این دفتر پراندی


ولیــکن پول نفـت و سفره‌ی خلــــق

ز یادت رفت و زان پس لال ماندی


سخن از آسمان و ریسمان بود

دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی


چو از بزغاله کردی یاد، ای کاش

سلامـی هم به میــمون می‌رساندی. ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

دلم گرفته

دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من‏

گر از قفس گريزم كجا روم، كجا، من؟

كجا روم؟ كه راهى به گلشنى ندانم‏

كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا، من‏

نه بسته‏ام به كس دل نه بسته دل به من كس‏

چو تخته پاره بر موج رها، رها، رها، من‏

زمن هر آن كه او دور چو دل به سينه نزديك‏

به من هر آن كه نزديك ازو جدا، جدا، من!

نه چشم دل به سويى نه باده در سبويى‏

كه تر كنم گلويى به ياد آشنا، من‏

زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟

كه گويدم به پاسخ كه زنده‏ام چرا من؟

ستاره‏ها نهفتم در آسمان ابرى ـ

دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من...

سيمين بهبهانى‏   ارديبهشت 61

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

از اینگونه مردن


می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.

خیالگونه،
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.
***
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.

در باغچه های تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعت عصر
نفس اطلسی ها را
پرواز گیرم.
***
حتی اگر
زنبق ِ کبود ِ کارد
بر سینه ام
گل دهد-

می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم
در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
در ساعت هفت عصر

شاملو
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

یک دعای زیبا

از خدا خواستم عادتهاي زشت مرا ترك بدهد. خدا فرمود: خودت بايد آن را رها كني.

از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد. فرمود: لازم نيست،روحش سالم است جسمش هم كه موقت است.

از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند. فرمود : صبر حاصل سختي و رنج است و عطا كردني نيست،آموختني است.

گفتم مرا خوشبخت كن . فرمود:نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند. فرمود: از دلبستگي هاي دنيا جدا و به من نزديكتر مي كند.

از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود :نه ،تو خودت بايد رشد كني.

من فقط شاخ و برگ اضافي را هرس مي كنم تا بارور شوي.

از خدا خواستم كاري كند تا از زندگي ام لذت ببرم.فرمود براي اين كار من به تو زندگي داده ام.

از خدا خواستم كمكم كند همانقدر كه او مرا دوست دارد،كاري كند كه من هم ديگران را دوست بدارم

خدا فرمود: بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

به راستي كه چقدر زود دير ميشود

 منوچهر آتشي

چگونه روزگاريست كه در سالگرد شقايق هميشه عاشق بهمن علاالدين بايد به ماتم از دست دادن قيصر شعر نو نشست ،

سال بدي بود ، بعد از منوچهر آتشي و بهمن و اين آخريها مريد ميرقائد حالا هم قيصر و فقط

يك چيز مي ماند آنهم افسوس است و افسوس و افسوس ...

 

 

اين ضايعه اسفناك را به تمام اهل هنر و شعر تسليت عرض مي نمايم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

قصه پاکی

 

در آن هنگام كه كبوتری پر زد و رفت،

و آن سگِ سیاه ِهمسایه، زوزه ای از سرِ دردی جانسوز سر داد

در همان شب كه نبض خسته انسانیت، ایستاد و كسی و ناكسی با خویشتن ،بیگانه ای همزاد

گشت،

و دستها از نبودِ عشق و صداقت، پینه بست

و صدای سكوت در عدم ،هیاهو شد، در كوچه ای كه اسمش رفاقت بود،در تهِ آن كوچه ،در آن

اتاقِ كاهگلی،

پیرمردی بود، كه سالیانِ دراز ،در میان انبوهی كاهِ بی شرمی و نامردی و ناعدلی

بر روی چرخِ نخریسی ، از میان نامردی ها ، كمی رفاقت و مرام می ریسید.

-در كوچه ای به نام رفاقت!!!!!!

 

در آن سوزِ زمستان، كه انسانیت مرده بود،

در همان كوچه تنگ و باریك

پیرزنی با آن دستهای پیر و خسته و چروك خورده از غمِ زمانه،

كنج ِدیوار، با آن چراغ نفتی و زنبوریِ قدیمی اش كه چه زیباست،

می بافت؛ چیزی و می فروخت ؛ شالی....و می كشید؛ آهی!

در آن سوزِ زمستان، در آن جوی باریك، جنینی افتاده بود و جنازه ای ،كه طعمه موشان

گرسنه گشته بود!

-در كوچه ای به نام رفاقت!!

 

در آن شب در آن كوچه،

كودكی با دستهایی كه از سرما ترك برداشته،

با همان دستان سرخ،

شیشه بی مهری دستمال می كشید و آدامس صداقت می فروخت.

در آن زمستان، پیرمردی در میانِ كاهِ نامردی و بی شرمی،

می ریسد؛ كمی مرام و صداقت را!!

وآن چرخ، می چرخید و می چرخید.

در آن سوز زمستان،

آن پیرمردِ افتاده ز پای،

با همان شال سبزش، با لبی تشنه،

چه غریبانه از این شهر گذشت و گذر كرد از كوچه ای به نام :

-رفاقت!!

 

در آن شب سرد زمستان،

نشسته است دختركی كولی…..

به انتظار كف بینی، تا كه شاید محبت را از میان خطوط دستهای پسركی در یابد!!

-در كوچه ای به نام رفاقت!!

 

چه تلخ است رفتن و رفتن و گذشتن از كنارشان و چشمی بر هم گذاشتن در آخرِ شب!

در آن سوزِ زمستان،در كوچه ای به نام:

- رفاقت!!

 

در آن شبِ سردِ زمستانی، در آن كوچه، در اتاقی كاهگلی، پیرمردی است كه سالیان درازی

است

در پی یافتن صداقت، بر روی چرخ نخریسی، كمی رفاقت می ریسد.

آن قدر این چرخ، چرخید و چرخید، كه پشت پیرمرد خم گشت و از نفس افتاد.

در آن شب بارانی، در آن سرما،

دوكِ نخریسی تمام شد و دیگر نخی نبود.

و آن چرخِ نامردی، آخرین نخِ صداقت و مرام را هم ریسید و باز ایستاد!!

از رفاقتی و مرامی كه دیگر نمانده بود.

-در كوچه ای به نام رفاقت و در شهری به نام شقاوت!!

 

در آن شب،پس از باران نیمه شب،

به هنگام سحر،

در همان هنگام كه صدای اذان فضای اتاقِ كاهگلی را پر كرده بود و بوی كاهگل می پیچید

در آن كوچه،

و صدای شر شرِ باران ،ناودانِ همسایه را پر می كرد و آن سگ، زوزه می كشید؛

نبض انسانیت مرد

-در كوچه ای به نام:

- رفاقت!!

 

صدای اذان قطع شد و درِ آن اتاق باز ماند و آن چرخ ایستاد.

دیوارِ اتاق ترك برداشت.

چرخ ایستاد،

دختركی فالفروش،

پسركی دستفروش،

پیرزنی شالفروش،

می گشتند در كوچه ای به نام :

-رفاقت!!

 

در آن شب، چرخ ایستاد.

گیوه های پیرمرد، بر لبِ پلكانِ اتاقِ كاهگلی، جا ماند.

 

-پیرمرد از نفس افتاد!!!!!!

شالِ سبزش بر درِ اتاق جا ماند و چه غریبانه گم شد و رفت.

در همان شب كه نبض خسته انسانیت ایستاد، و كسی و نا كسی یكی گشت،

چرخ ایستاد و آن اتاق خالی ماند

پیرمرد دیگر نبود.

….رفته بود.

از نفس افتاده بود.

چه غریبانه از شهر گذشته بود.

-از كوچه ای به نام رفاقت!!!

 

از شهری پر جنایت، از میان انبوهی شقاوت!

از میان خرواری كاهِ نامردی و ناعدلی!!

-از كوچه ای به نام رفاقت!!

از نفس افتاده بود

…………..

…وگیوه هایش جا مانده بود.

بر درِ اتاقی كاهگلی،

-در ته كوچه ای به نام رفاقت!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

فـــــــــــــــــريــــــــــــــــاد


خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو مي دوم گريان
 در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
 و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
 مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
 همچنان مي سوزد اين آتش
 نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
 در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ، گ
گريان ازين بيداد
 مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
 واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
 و آنچه دارد منظر و ايوان
 من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
 خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
 مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

-مهدی اخوان ثالث-

این شاهکار زیبای( م.امید ) را چندی پیش با طنین آواز استاد شجریان نیز شنیدیم

ولی به نظرم با حال روز کنونی ما خیلی سازگاره ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

قاصدک قصه مـــــــــا ...

                                          

 

   قاصدک

                        

                                         ابرهای همه عالم شب و روز

                                                                    

                                                                  در دلم میگریند ...

                                                                                            م . امید

 

 

البته تو یکی دیگر نباید گــــــریه کنی ، آخه تنها امیدم تو هستی

نمیدونم چرا میگن قاصدک  مثل بارون بهاره

بعضی وقتها میاد بعضی وقتها هم ما رو چشم انتظار میذاره

 

اما یه چیزهایی هست که من فقط به تو گفته ام

... نکنه تو هم بری و دیگه ...   

نه من که اصلاً این فکر رو نمیکنم

 

خستــــــــه ام قاصدک

        راستی پائیز هم داره میاد

آره پائیز پادشـاه فصل ها نفس زنان از سفری یک ساله میاد

 

... تو بگو

 

منتظرت بمونم ؟

 

 هان قاصدک  !

                         چی میگی ؟

         

                     نمیشنوم ! بلنـــــــدتر !

 

                            ... هان ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  |