تبليغاتX
پارســـوماش

پارســـوماش

چون نمي خواهم خاطره باشي ، زنده مي خواهمت ديار عزيز

تاثير ذهن بر زندگی

ذهن انسان بر زندگی او اثر می گذارد . دیدگاه ما نسبت به مسائل و تعریفی که از دنیا و روابط آن در ذهن داریم و طرز فکر و نگرش ما همه و همه بر زندگی ما اثر می گذارند .

 این تاثیرات را می توان به 5 گروه دسته بندی کرد :

 اول تاثیر ذهن بر شخصیت . که این بر کسی پوشیده نیست و علم روانشناسی سالهاست که پیرامون آن بر رسی می کند .

مثلا انسان با اعتماد به نفس ضعیف کسی است که تصویر مطلوب و خوبی از خویش در ذهن ندارد . و یا کسی که خود را دوست نداشته باشد به سختی می تواند دیگران را دوست بدارد و این بر شخصیت فرد اثر گذاشته و شخص رو به افسردگی می رود .

دوم تاثیر ذهن بر رفتار و روابط یا در واقع تاثیر نوع نگرش ما بر دیگران است .

وقتی شما از رئیستان متنفر بودید خود به خود طرز بر خورد شما و حرف هایی که در باره او می زنید تحت تاثیر این نفرت قرار می گیرد و این در رابطه شما و رئیستان موثر خواهد بود . حتی او می تواند نا خودآگاه متوجه احساس شما نسبت به خودش شود و این در آینده شغلی موثر خواهد بود .

  سوم تاثیر ذهن بر بدن که البته روانشناسی هنوز به تمام ابعاد این یکی پی نبرده است .

 همه می دانیم که بعضی بیماری های جسمی ریشه در ذهن و روان ما دارند . مثلا شخصیت عصبی یا افسرده ما می تواند بر جسم ما نیز اثر منفی بگذارد و باعث بروز انواع بیماری شود . اکنون توصیه دکتر ها به اکثر بیمارها این است که حرص نخورید نگران نباشید و .....

  اما برعکس این قضیه هم صادق است . یک ذهنیت مثبت می تواند اثر مثبتی بر جسم داشته باشد .

 اگر افکار منفی می توانند جسم را بیمار کنند چرا افکار مثبت نتوانند جسم را درمان کنند .

 بار ها شنیده ایم و دیده ایم که شخصی فقط با نیروی ذهنی خویش بیماری لاعلاج خود را درمان کرد .

  در فیم مستند راز که کانال 4 تلویزیون پخش کرد مردی بود که قطع نخاع کامل شده بود و فقط قادر به تکان دادن پلک چشم بود حتی تنفس او با دستگاه صورت می گرفت اما او تصمیم گرفت تا قبل از کریسمس با پای خود از بیمارستان خارج شود و این کار را هم کرد . او با تلقین و ساختن تصاویر ذهنی ضایعه قطع نخاع خویش را درمان کرد .

بیماران سرطانی زیادی هم هستند که فقط با نیروی ذهن خویش این کار را کرده اند . خانم مسنی پس از شفا دادن رماتیسم خود مرکزی را دایر کرده و خانم های مسن با صندلی چرخ دار وارد این مرکز می شوند و پس از تمرینات ذهنی و شفای رماتیسم با پای خود خارج می شوند .

از این نمونه ها زیاد است و قدرت ذهن بی پایان .

 چند بار پیش آمده که با نگاه کردن به چهره یک نفر شخصیت او را قضاوت کرده اید ؟ مثلا او آدم خوبی به نظر می رسد . یا : قیافش مثل آدمهای بد جنس است

این چه چیزی را ثابت می کند ؟ تاثیر ذهن و طرز فکر شخص بر شخصیتش و تاثیر شخصیت او بر چهره و جسمش

  آنها که با خود می گویند: ما دیگه داریم پیر می شیم ... دیگه باید بیشتر مواظب خودمون باشیم الان سنی است که آدم زود مریض میشه ...من دیگه به آخر رسیدم . دیگه از ما گذشته و .... این اشخاص بیماری و پیری را به سمت خویش می کشانند

 

اما اگر سر زنده باشید و خود را جوان و سالم بدانید و به جای اینکه منتظر پیری و بیماری باشید به سالم تر شدن و جوان تر شدن فکر کنید احتمالا رون پیر شدن خود را کند تر خواهید کرد و یا چیزی بیش از آن .

 چهارم تاثیر ذهن بر اشیاء و سایر جانداران است و پنجم تاثیر ذهن بر وقایع که این دو در پست های بعدی بر رسی خواهند شد .


 منبع : وبلاگ راز شاد زیستن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

نشاني ... سيد علي صالحي

اين صبح، اين نسيم، اين سفره‌ی مُهيا شده‌ی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دلْ‌دل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدم‌زدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای همسفر هميشه‌ی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم
... نشانی خانه‌ات کجاست؟!

تهران
اسفند ۱۳۷۴

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

يک لبخند کافی است!

اين هم شعر تازه ای از شاعر ملی ايران، «سيمين بهبهانی»

شنیــدم بازهم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی


ولی ایشــان زخویشـانت نبـودند

در این خط، جمله را بیــجا نشـاندی ‏


سخـن گفـتــی زعدل و داد و آن را

به نان و آب مجــانی کشــاندی


از این نَقلت که همچون نُقلِ تر بود

هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی


سخن‌هایت ز حکمت دفــتری بود

چه کفترها از این دفتر پراندی


ولیــکن پول نفـت و سفره‌ی خلــــق

ز یادت رفت و زان پس لال ماندی


سخن از آسمان و ریسمان بود

دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی


چو از بزغاله کردی یاد، ای کاش

سلامـی هم به میــمون می‌رساندی. ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  |