تبليغاتX
پارســـوماش

پارســـوماش

چون نمي خواهم خاطره باشي ، زنده مي خواهمت ديار عزيز

یلـــــــــدا

سلام باز هم رسیدیم به یه یلـــدای دیگه ایشالاکه همیشه شباتون یلـــــــــــدا باشه
ریشه تاریخی این شبو میتونین از تو وبلاگ روزنا مه نگار مسجدسلیمانی بخونید
راستی یکی comment گذاشته بود که مسجدسلیمان چی داره که دربارش میخوای بنویسی و به چی اون مینازی
منم میخوام بگم به همون چیزائی که تو و امثال تو حسرتشو میخورین درسته که از لحاظ ظاهری چهره زیبائی نداره , درسته که خیلی از مردمش خیلی پائینتر از خط فقرن , درسته که حتی یه جائی که اسمشو بشه گذاشت پارک نداره , درسته که اکثر جووناش بیکارن و جای اونارو افراد غیر بومی پر کرده وخیلی از کمبودهای دیگه ولی یه زمانی چیزهائی داشت و داره که تو و امثال تو باید از خیلی دور دورا بیاین فقط برای تماشا کردن.
ولی دستهائی تو کار بود که نذاشت این دیار پاک پا بگیره و به روند رو به رشدش ادامه بده آخه میدونستن که چه نوابغی از دل این شهر بیرون اومده فقط تا میتونستن شیره شو کشیدن و دارن میکشن.
همینطوریه مردمی داره که قلبشون پاکه هر چی دارن تو دستشونه و منتظر تقدیم کردنشن
الان یه افرادی دارن با این شرایط میسازن (میسوزن بهتره !) و برای گرفتن حقشون مبارزه میکنن افرادی که اونقدر خون ناسیونالیستی توی رگهاشونهو اینقدر پشتکار دارن که میتونن کوه رو هم از سد راهشون بر دارن اما حیف که در طرف دیگه یه عده ای دارن سنگشو به سینه میزنن ولی چه میشه گفت که دارن تیشه به ریشه این خاک پاک میزنن.
با این همه من با تموم کا ستی هاش و باتموم نداریها و جفاهائی که در حقش شده و میشه عاشقانه دوستش دارم و بر خاک پاکش بوسه میزنم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

پرنده و طناب



پرنده خيس؛ اثری از خسرو گلسرخی

پشت پنجره ام را كوبيد
گفتم كه هستي؟
گفت: آفتاب
بي اعتنا طناب را آماده كردم.

پشت پنجره ام را كوبيد
گفتم كه هستي؟
گفت: ماه
بي اعتنا طناب را آماده كردم.

پشت پنجره ام را كوبيدند
گفتم كه هستيد؟
گفتند: همه ستارگان دنيا
بي اعتنا طناب را آماده كردم

پشت پنجره ام را كوبيد
گفتم كه هستي؟
گفت: يك پرنده آزاد
من پنجره را با اشتياق باز كردم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

شاهد افلاکی



چون زلف تو ام جانا در عين پريشاني
چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم
تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي
من چشم ترا مانم تو اشك مرا ماني
در سينه سوزانم سمتوري و مهجوري
در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل
دلغي كه نمي بيني دردي كه نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
كام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت كو چشم رهي جويت ؟
روي از من سر گردان شايد كه نگرداني
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

یادی از گذشته ها

یادمه سال 66 معلم کلاس اول دبستانم خانم قاسمی بود فردی با وقار و متین هنوز چهره اش یادمه وقتی خیلی بچه ها اذیتش میکردن یه گوشه مینشست و سیگارشو روشن میکرد بعدها فهمیدیم که همسرش اون سالها به خاطر فعالیتهای سیاسی زندانه و نیمه های همون سال هم یه روز اومدن خودشو بردن و دیگه خبری ازش نشد ولی یادش همیشه با ماست ...
یار دبستانی من، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

Life With Sohrab...


«زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ,
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست, كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه, در دهان گس تابستان است.
زندگي, بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا,
لمس تنهايي «ماه»,
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر,
زندگي شستن يك بشقاب است.
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي «مجذور» آينه است.
زندگي گل به «توان» ابديت,
زندگي «ضرب» زمين در ضربان دل ها,
زندگي «هندسه» ساده و يكسان نفسهاست.
هركجا هستم, باشم, آسمان مال من است.
پنجره, فكر, هوا, عشق, زمين مال من است...»
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

همایش صنایع+پرفسور کرم زاده

جمعه رفته بودم مسجدسلیمان آخه به همت بچه های جدید و قدیمی از تمام دانشجوهای ادوار گذشته و حالرشته مهندسی صنایع دعوت شده بود ماهم که ورودی 79 بودیم رفتیم و دوباره حال و هوای دانشگاه برامون زنده شد بچه هارو دیدیم اساتید رو ملاقات کردیم و از همه مهمتر باخبر شدیم که پروفسور کرم زاده دیروز اینجا میتینگ داشته و کلی به بچه ها حال داده خیلی خوشحال شدم امیدوارم که باز هم این روال ادامه داشته باشه (هم دعوت از افتخارت شهرمون و هم برگزاری این قبیل همایش ها )


مقدمه ای در باب آشنایی با رشته مهندسی صنایع-تحلیل سیستم

مهندس صنايع زن يا مرد كه نسبت به ساير كارشناسان مهندسي با گستردگي و تنوع كاري بيشتري با مسايل ميدان اجرا همراهي مي‌كند، از يك سو تمركز تخصصي بر مبناي مهندسي و فناوري داشته، و از سويي ديگر بر روش‌هاي علمي افزايش بهره‌وري و كارآيي و تغيير در فناوري نظام‌هاي خدماتي و توليدي با استفاده از ابزارهاي مدل‌سازي، بهينه‌سازي و شبيه‌سازي تسلط دارد. ويژگي بين رشته‌اي و تنوع توانايي‌هاي اين رشته مهندسي كه به طور روز افزون مطلوبيت تخصص مي‌يابد، سبب شده ظرف سال‌هاي اخير اين رشته جايگاه اجتماعي خويش را از منظر علاقمندان ورود به دانشگاه ايران از رتبه نهم، به اول و دوم بدل نمايد. اين حسن استقبال سبب ورود علايق، ظرايف و توانايي‌هايي به اين رشته شده و به شدت باعث توسعه و تحول در آن گرديده است. در دنيا در حال حاضر فرآيند مشابهي در مورد اين رشته در حال روي دادن است، به طوري كه مي‌توان سه نوع برخورد اجتماعي متفاوت نسبت به اين رشته را مشاهده نمود

1. كاملا سنتي و صرفاً در حوزه كارسنجي و بهينه‌سازي تلاش‌ها

2. متكي به بهره‌وري از طريق زدودن نارسايي‌ها و استفاده هوشمندانه از امكانات

3. در راستاي استفاده از ابزارهاي تحليلي براي دست‌يابي به قابليت اطمينان بالاتر

تحصيل كرده ايراني اين رشته همچون تحصيل كرده‌هاي ديگر نقاط دنيا كه از توانمندي صنعتي بالاتري برخوردار هستند، به توانايي‌هايي چون طرح و برنامه‌ريزي سخت‌افزاري و نرم‌افزاري خرد و كلان، امكانات و تجهيزات، ايجاد و هدايت سيستم‌هاي كنترل و تضمين، كنترل پروژه، موجودي و مسايل مالي، مكانيزم‌هاي سنجش كار و زمان و پژوهش‌هاي مختلف عملياتي مجهز مي‌باشد.

از مسايل جزء‌ دنياي اجراء نظير تخصيص و تقسيم كار روزانه افراد، ماشين‌آلات و تجهيزات و بهبود روش گرفته، تا بازسازي نظام‌هاي موجود، ايجاد نظام‌هاي اطلاعاتي براي تصميم‌گيري‌هاي مديريت، ابعاد اقتصادي و استفاده از ابزارهاي رياضي براي تسهيل در تصميم‌گيري‌ها، همه و همه در حوزه تلاش‌هاي اين كارشناسان قرار مي‌گيرد. او علاوه بر اينكه در بخش‌هاي صنعتي در حرفه خويش فعال است، بسته به طبيعت كاري در اكثر رشته‌هاي اجرايي غيرصنعتي نقش‌هاي محوله را نحو موثري ايفا مي‌نمايد



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

یک با یک برابــــــر نیست !


معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان
تساويهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست
هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟
يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟
يک اگر با يک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت :

بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:
يک با يک برابر نيست.......

»سروده: خسرو گلسرخي«

این شعر را با تمام وجود دوست دارم چونکه حکایت از دردیست که همچون نغمه ناجور همیشه در گوشم تکرار میشود به امید روزی که 1=1 باشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

شاملــــــــــو

عشق عمومی

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگوئی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی ...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن می گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ريشه های ترا دريافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

شـــا هکـــار سیـاوش قمیشی

تصور کن



تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته!
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس زِد شورش نیست!
نه بمب هسته‌ای داره، و نه بمب‌افکن نه خمپاره!
دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمی‌زاره!
همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن!
تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن!

جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت!
بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت!
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی!
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه!
اگه با بردن اسمش گلوت پر میشه پر از سرمه!
تصور کن جهانی را که توش زندانی افسانه‌س!
تمام جنگ‌های دنیا، شدن مشمول آتش‌بس!
کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم!
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم!
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا!
تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا



+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

بختیاری

*********************************

"دلم هم باز ز نو شال و قوا کرد"

دوارته رهسه از ره مو جدا کرد

نه وام ایگو نه وام ایخنده ای دل

زدستس نم پنه وا کی بیارم

ولا دی لیوه اوبیدم زدستت
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

احوال پرسی

سلام از امروز من هم اومدم

امیدوارم کمکم کنید
یا علی مدد
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  |