تبليغاتX
پارســـوماش

پارســـوماش

چون نمي خواهم خاطره باشي ، زنده مي خواهمت ديار عزيز

روز جهانی کورش مبارک باد

از پارس برامدم.از پارسوماش.

این گفته من است.

کورش پسر ماندانا و کمبوجیه.

من کورش هخامنش فرمان دادم که بر مردمان ملال نرود.زیرا ملال مرمان ملال من است.و شادمانی مرمان شادمانی من.بگذارید هرکس به ایین خویش باشد،زنان را گرامی بدارید.فرودستان را دریابید.و هرکس به تکلم قبیله خویش سخن گوید،گسستن زنجیرها آرزوی من است.ما شب و شقاوت را خواهیم زدود،زندگی را ستایش خواهیم کرد.تا هست سرزمین من اسمانی باد.که در او رودهای بسیاری به راه ست.ما دامنه ها و دشت هایی داریم دریاوار.سحر امیز،سرسبز و برکت خیز.و شما را گفتم این بهشت بی گزند را گرامی بدارید.سرزمین من توان شکفتنش بسیار است.سرزمین من ،مادر من است.تا هست خنده شادی خیز خودکان خوش باد،تا هست شهریاری بانوان و آواز خنیاگران خوش باد.تا هست رودها بسیار تر و بسیارتر باد.از اندوه و عزا به دور باد سرزمین من.تا هست هرگز دلتنگی به دیدارتان نیاید.تا هست اندوه ادمیان مرده باشد.به یادتان می اورم بهترین ارمغان ادمی ازادی ست. باشد که تا هست از خان و مان ملتم عطر و ترانه برخیزد.مردمان ما شایسته ارامش و ازادی اند،مردمان ما شایسته شادمانی و ترانه اند.،مردمان ما شایسته عدالت و علاقه اند،دودمانتان در آرامش، زندگی هاتان دراز، و آینده روشن تر از امروزتان، این آرزوی من است.


گزیده ای از سخنان کورش بزرگ در منشورهای پارسوماش ،شوشیانا و پرشیا

.

.

.

و اکنون قرن ها بعد ملال است و ملال و ملال....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

سلام خداحافظ

من زندگي را دوست دارم

ولي از زندگي دوباره مي ترسم

دين را دوست دارم

ولي از كشيش ها مي ترسم

قانون را دوست دارم

ولي از پاسبان ها مي ترسم

عشق را دوست دارم

ولي از زن ها مي ترسم

كودكان را دوست دارم

ولي از آئينه مي ترسم

سلام را دوست دارم

 ولي از زبانم مي ترسم

من روز را دوست دارم

 ولي از روزگار مي ترسم...

 "زنده ياد حسين پناهي"

 

پائيز پادشاه فصل ها بازهم آمدي ، براي كسي كه خسته از گرماي تابستان است نسيمي خنك داري، اما واي بر تو كه چه كردي با آمدنت براي دلي كه دلش به همان گرما خوش بود.

اما راه رفتن روي برگ هاي زرد پائيزي هنوز برايم غمي شيرين مي آورد.

من حتي اگر فراموش كنم روزگار هيچگاه فراموش نمي كند كه ذره ذره اين دل خراب به اميد صبح ،به اميد طلوع دوباره به انتظار نشسته است.

تو هرجند برايم از سوز و سرما بگويي ، اما دلم حديث عشق مي گويد و تنورش داغ مي ماند.

بيا خودت را گرم كن جا براي تو هم هست، بيا...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

تاب رفتن و نرفتن

برای تو که به بلندای افق هستی

و همیشه آرامی و آرام و آرام...

.

.

.

دیگر نه دلی برای ماندن دارم

 و نه دلیلی برای نرفتن!

می دانم

        بر عبث می کوبم با پای پیاده!

در این سنگلاخ بی فرجام

... آه که چه دور شده ام از خود

         آغوشت را باز کن

                                     می خواهم بخوابم....

 

۱/شهریور/هشتاد و هشت

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

گیرم که در باورتان به خاک نشستم

و ساقه‌های جوانم از ضربه‌های تبرهاتان زخم‌دار است
باریشه چه می‌کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده‌ای،

پرواز را علامت ممنوع می‌زنید
با جوجه‌های نشسته در آشیانه چه می‌کنید؟
گیرم که می‌زنید،

گیرم که می کشید،

گیرم که می‌برید

با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط محمد ایزدستا  | 

چو با تخت منبر برابر شود


 

12 سال پيش دقيقا يادمه كه من و خيلي هاي ديگه از نسل دوم و  سومي هايي كه تازه پا به عرصه  گذاشته بوديم به دنبال هواي تازه، و فرار از فضاي خفقان و وضع بد اقتصادي شايد به دنبال يك منجي بوديم.

خاتمي آمد با تمام مخالفت ها و سركوب ها و دوم خرداد پيروزي مردم شد بر حاكميت انحصارگرا .  او ماند و شروع به آبادسازي و روشنگري كرد..... خوب يادمه خيلي ها به علت سانسور شديد كتب و روزنامه ها قيد مطالعه رو هم زده بودن و لي اصلاحات خون تازه اي به رگ هاي همه روانه كرد.

فضا باز شد و روابط رو به بهبودي نهاد، باز هم ايران و ايراني در حال محترم شدن در عرصه جهاني بود، مدت كمي از قضاياي ميكونوس آلمان گذشته بود ولي فضا با ديپلماسي فعال دولت خاتمي بهتر و بهتر شد.

دولت با تروم 45% ،  نفت 8 دلاري و بدهي هاي بسيار تحويل گرفته شد ولي پس از 8 سال با بهترين وضع اقتصادي و حضور مطرح ترين سرمايه گذاران دنيا در ايران تحويل داده شد ......

اما امروز تنها در عرض 4 سال بواسطه بي لياقتي  و عدم كفايت دولت ، ايران در شرايط بد و بحراني قرار گرفته است.

امروز مهمترين دغدغه ما شده هولوكاست، تنها ياورمان شده وگو چاوز كه هم رفيق دزد است و هم شريك قافله، البته چند كشور هم در افريقا كشف كرديم و مي گويند قرار است دنيا را هم به همين زودي اداره كنيم.

 

باري تمام هزينه و سنگيني اين اشتباهات و كژ فهمي ها بر دوش مردم است. امروز روز انتخاب و مبارزه با جهل و تحجر گرايي است.

مي خواهيم بگوييم كه حاكم نمي خواهيم، فضا بايد تغيير كند و ايران از اين انزوا خارج شود و اينها با وجود دولت كنوني ميسر نخواهد شد.

مير حسين موسوي امروز مي تواند ادامه دهنده راه خاتمي باشد، من يادم نيست ولي مي گويند او مرد بحران است، و امروز بر كسي پوشيده نيست كه ايران در بحران است.....

 .

.

.

چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود

تبه گردد اين رنجهای دراز
نشيبی دراز است پيش فراز
نه تخت و نه ديهيم بينی نه شهر
ز اختر همه تازيان راست بهر
چو روز اندر آيد به روز دراز
شود ناسزا شاه گردنفراز
بپوشد از ايشان گروهی سياه
ز ديبا نهند از بر سر کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرينه کفش
نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش
برنجد يکی ديگری برخورد
به داد و به بخشش همی ننگرد
شب آيد يکی چشمه رخشان کند
نهفته کسی را خروشان کند
ستاننده روزشان ديگر است
کمر بر ميان و کله بر سر است
ز پيمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژی و کاستی
پياده شود مردم جنگجوی
سوار آن که لاف آرد و گفت و گوی
کشاورز جنگی شود بی هنر
نژاد و هنر کمتر آيد به بر
ربايد همی اين از آن آن از اين
ز نفرين ندانند باز آفرين
نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود
بد انديش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر همچنين چاره گر
شود بنده بی هنر شهريار
نژاد و بزرگی نيايد به کار
به گيتی کسی را نماند وفا
روان و زبانها شود پر جفا
ز ايران وز ترک وز تازيان
نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخنها به کردار بازی بود
همه گنجها زير دامن نهند
بکوشند و کوشش به دشمن دهند
نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام
به کوشش ز هر گونه سازند دام
زيان کسان از پی سود خويش
بجويند و دين اندر آرند پيش
بريزند خون از پی خواسته
شود روزگار بد آراسته
نباشد بهار از زمستان پديد
نيارند هنگام رامش نبيد
ز پيشی و بيشی ندارند هوش
خورش نان کشکين و پشمينه پوش
...
چو بسيار ازين داستان بگذرد
کسی سوی آزادگان ننگرد
همه دل پر از خون شود روی زرد
دهان خشک و لبها پر از باد سرد
چنين بيوفا گشت گردان سپهر
دژم گشت وز ما ببريد مهر
همان زشت شد خوب و شد خوب زشت
بشد راه دوزخ پديد از بهشت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط محمد ایزدستا  |